دربارهی سخنرانی آقای احمدینژاد در دانشگاهِ علم و صنعت
اخبار این سخنرانی و همینطور عکسهایی که از اون تهیه شده، اونقدرها که فکر میکردم، کامل نبود. و این نشان از عدم اهمیتِ این موضوع است و بس.
مثل همیشه، حرفای حاشیهای دربارهي این جلسهی به نسبت کم حاشیه زیاده و بیشتر به این موضوعها پرداخته میشه:
- جیغ بنفش
- پرشدن سالن در ساعت 6 و نیم صبح [تکذیب میشه]!
- آوردن بسیجیهایی از دانشگاههای دیگر [تصدیق میشه]!
- تصویر کارت دانشجویی احمدینژاد
حتی من فکر میکردم اگه بخواد به موضوع حاشیهای پرداخته بشه، به پلاکاردی که پاره شد، و بعدش این یارو پرید بالا که: «چرا پاره میکنی؟»، پرداخته بشه، در ادامه کل ماجرا رو توضیح میدم:
- پیش توضیح
شما میتونید به سخنان من به عنوان یک شاهد عینی اعتماد کنید، 5٪ هم احتمال بدید که من خبر ندارم، 5٪ هم احتمال بدید، یه چیزو خوب ندیدم. شما میتونید به این خبر جامع از جهاننیوز هم مراجعه کنید که بنده همهی مطالبش رو تأیید میکنم.
بنده انسانی کاملاً غیر سیاسی، غیر علاقهمند به سیاست، به شدت علاقهمند به IT و ... بپندارید و این پست را فقط تکلیفی بر خود میدانم تا آنچه دیدهام، بیان کنم.
- کی خبر دار شدم؟
به لطف یکی از رفقایِ مطلع، (گفتم بگم بسیجی برام پرونده درست میکنید!) من شاید جزو اولین غیر بسیجیهایی بودم که از خبرِ سخنرانی مطلع شدم. آنهم دقیقاً روز قبل از سخنرانی. تا روز قبل از سخنرانی، یکشنبه، من هیچ خبری از این سخنرانی در هیچجا، سایت، بورد، تابلو و ... ندیده بودم. البته اخبار نه چندان مطمئنی از وجود پرچم در جاهایی از دانشگاه، در بعد از ظهر یکشنبه، شنیده شده. ضمناً دوستان خوابگاهی، فکر کنم شبش خبر دار شده بودند. البته این خبر در خبرگزاری ایسنا، در روز یکشنبه، 20/8، ساعت 15:23:33، توسط خبر گزاری منتشر شده! [لینک در بالاترین] (نمیدونم این بالاترینهای عزیز، چقدر دوست دارن رسماً به احمدینژاد توهین کنند و مثبت بگیرند؟)
- صبحِ روزِ حادثه
اینبار شلوغتر از قبل بود. کاملاً معلوم بود که خبری هست، من حدود ساعت 10 دیقه به 8 از در اصلی وارد شدم. در اصلی به غیر از مأمورای معلولی خودش حدود سه نفر کتوشلوار پوش رو هم کنار خودش داشت. حسابی دقت میشد که مطمئن بشن یارو واقعاً دانشجوی علم و صنعته. با خیال اینکه ساعت 8 شروع میشه، با عجله وارد شدم. بغل مسجد پرچمی زده شده بود که شروع سخنرانی رو 8 و نیم عنوان میکرد. به سمت سالن شهید ملکلو حرکت کردم. در راه یکی از 86ها رو دیدم که بم گفت برو کیفتو بذار، مبایلتم نمیذارن ببری تو. برگشتم به سمت دانشکده کامپیوتر، کیف و موبایلم رو گذاشتم تو کمدم که طبقهی سوم دانشکده بود. کلاس ساعت 8 من مبانی کامپیوتر بود، که طبقهی اول برگذار میشد. من خودم استاد رو دیدم که رفت سر کلاس، (بعداً هم که پرسیدم، همه انگار رفتن به غیر از من و یکی دیگه از بچهها) ولی من تصمیمم رو گرفته بودم. ضمناً خبرهای ضد و نقیضی از تعطیلی کلاسهای صبح خبر میداد.
ساعت 8 و 10 دیقه رسیدم به سالن محل برگزاری. شلوغ بود. اوتوبوسهایی گذاشته بودن که ملت کیف و مبایلشون رو اونجا تحویل بدن. در دو مرحله بازرسی صورت میگرفت تا بتونی وارد سالن بشی. اول باززینی کارت دانشجویی و مطابقت عکس با چهرت و مرحلهی بعد بازرسی بدنی. ساعت 8 و 15 دیقه من در ردیفهای تقریباً میانی نشسته بودم. هنوز نصف سالن خالی بود! (رجوع شود به شمارهی 2 در لیست بالا) (ضمناً برخیها میگفتند که دعوتنامهی مخصوص میخواست؟؟؟ من که نداشتم)
- تا آقا تشریف بیارن
باید بگم کمی هیجان زده شده بودم. ولی تأخیری که در حضور آقا محمود بود (که هیچجایی هم انعکاسی نداشت)، کل هیجانم رو خوابوند. تا آقا تشریف بیارند اتفاقات جالبی افتاد. اولش که یه گروه سرود مانند رفت اون بالا و برای مدتی گوشمان را سرویس کرد. بعد در همین اثنا بود که برخی به زور از در وارد شدند. فردی که احتمالاً از امیرکبیریها بود پلاکاردی را بلند کرد که: «فلانی و فلانی و فلانی، سه اهورایی در بند، رئیس جمهور خجالت» هیچ جا عکسی از این ندیدم ولی در اخبار ساعت 21، شبکه اول در همون روز یکشنبه، در تصویری، برای مدت کمی این آقا با این پلاکاردش رو دیدم. در اون موقع طرف فکر کرد که آقا تشریف آوردند، که پلاکاردی که قایم کرده بود رو بلند کرد. به علت ورج و ورجهی زیادی، و احتمالاً این «رئیس جمهور خجالت»، مورد تذکر بچههای انتظامات قرار گرفت. به همین خاطر بود که از اون طرف بلند شد، اد اومد نشست بغل دست من! طرف خیلی استرس داشت. دست و پاش میلرزید. باش کمی صحبت کردم: (دیالوگها تخیلی نیست، یه وقت فکر نکنید دارم چرت و پرت میگم!) (البته دقیقاً یادم نمیاومد چی به هم گفتیم)
- چی نوشتی که اینجوری میلرزی؟
-چیزی ننوشتم!
-هیچی؟
-نه هیچی که نه یه چیزایی نوشتم!
-حالا چرا اینقد استرس داری؟
-تو استرس نداری با این همه جمعیت؟
-نــــــــــــــــــــه! (با یه حالت سؤالی ولی کشیده!)
-آخه توهم مثل خودشونی دیگه!
-؟؟!! [نگاههای همراه با تعجب]. سر جات بشین بگیر بالا، هیچی نمیشه. [ژِست : انتهای اعتماد به نفس]
تا رئیس اومد هنوز بغل من نشسته بود. این طرف با کوچیکترین تذکری که بش میدادن، داد و بیداد راه میانداخت! «چیه؟ یه پلاکارد مخالف رو نمیتونید تحمل کنید؟»
- آقا اومدن
صل علی محمد، بوی رجایی آمد؟ یا یه همچین چیزی! بعدش هم سرود و قرآن.
طرفی که بغل دست ما نشسته بود، شور و هیجان گرفتش. مام پاشدیم به افتخارش و ....
اولش یه چند نفری اومدن سؤال پرسیدن، بعد مجری جلسه، وقتی رفت پشت تریبون که بگه حالا نوبت آقا محموده، گفت: «من از دانشجوهای عزیز میخوام که ادب رو از بچههای کلمبیا یادبگیرند!، ادب از که آموختی از بیادبان». این بغل دستی ما شروع به باز کردن پلاکاردش کرد و گرفت بالا. اولش که مثل آدم نشسته بود، کسی کاریش نداشت ولی اتفاق جالبی میافتاد. ردیف جلویی ما همه پلاکارداشونو میگرفتن بالا تا عملاً این بغل دستی ما دیده نشده. به همین خاطر بود که شروع کرد به این ور و اون ور رفتن. و هی جاشو عوض میکرد. البته بگم به غیر از این یه پلاکارد دیگم نوشته بود به این مضمون: «دانشجویان زندانی را آزاد کنید». این آقا یه چندباری مورد حملهی بقیهی دانشجوها (نه انتظامات)، برای پاره کردن پلاکاردش قرار گرفت. و آخر هم یکی از پلاکارداش رو یه دانشجوی احمـــــــــــــــــــق پاره کرد. من در این مورد به خودم اجازه میدم این فرد کم عقل رو، اینگونه خطاب کنم. یهو جو متشنج شد. (همون 40 ثانیه حاشیهای هم که توی اخبار بهش اشاره شد) یهو یکی از رون طرف پرید بالا که چرا پاره میکنی؟ و چند نفر به سمتش حرکت کردن (از انتظامات) تا بشونن و ساکتش کنن. (عکس1 - عکس2 - حتماً هردوی این عکسها رو ببینید، به ترتیب زمان وقوع) در بین دانشجویان افرادی بودند که با دادن شعارهایی بقیه رو باخودشون همراه میکردند تا جو به هم نریزه. بعدش دیگه جو آروم شد. این طرف از بغل ما رفت دوباره با ماژیک رو یه پلاکارد دیگه، رئیس جمهور خجالت رو نوشت. دیگه صحبتهای رئیس جمهور به اواسطش رسیده بود که من ردیفی که نشسته بودم رو که نگاه کردم تقریباً 50 درصد خواب بودن! مگر تکبیری یا تشویقی رخ میداد که چرتشون پاره شه. اگه یه عکاس از این صحنه عکس میگرفت چی میشد.
- خوب دیگه؟
دیگه بقیش رو همه میدونن. فقط بگم،هیچ گونه بازداشتی در داخل دانشگاه صورت نگرفت. حالا میگن خارج دانشگاه صورت گرفته من کاری به این ندارم. دیگه روده درازی زیادی هم بسه. در ادامه میتونید چنتا لینک در همین رابطه ببینید:
+[عکس]: خبرگزاری فارس + خبرگزاری ایسنا + خبرگزاری مهر 1 + خبرگزاری مهر 2 + آموزش نیوز + تابناک
+[متن]: موضوع داغ در بالاترین + کمانگیر: عکس روز: بیادبی هنر نیست + نوروز: سازماندهی دانشجویان حامی دولت در مراسم + گزارش تابناک از مراسم

4 comment(s):
وقتی دانشجوها انقدر کند ذهن باشند از مردم عادی کوچه بازار چه انتظاری داریم؟
تازه راه انداختم..وقت داشتی سر بزن
http://www.deserter.wordpress.com
عکس رضا که هیچی
عکس منم پخش کردی پسر!
جالبه. خیلی دلم می خواست بدونم اون سر و صدای چهل ثانیه ای بر سر چی بوده. موفق باشی.
احمق خودتي
» نظر شما چیست؟